گشت ارشاد
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٦ : توسط : رها

سلام بچه ها . طاعاتتون قبول . راستی یه سوال ، چرا بعضی هاتون نیستید؟ البته امیدوارم که علتش فقط مشغله زیاد باشه و مشکل خاصی پیش نیومده باشه. فرشته ، رها و معظمه و مهدیس که کلا وبلاگشون باز نمیشه . اگر تونستید یه خبری از خودتون بدید. سمانه و آنی و سحر و باران و فریماه و  سارا  و بابک ... کلی های دیگه هم که وبلاگ ندارید من بهتون سر بزنم ، پس باز هم اگر تونستید یه خبر از خودتون بدید خوووووب.ابرو

اوایل بارداریم شنیدم که پارازیت ها و امواج ماهواره و مخابرات  خیلی برای جنین مضره و باعث سقط جنین یا مشکلات جدی مثل کامل نشدن قلب و ناشنوایی و ... داره. بنابراین با شرکتی که کارش مرتبط با همین قضیه بودم تماس گرفتم و قرار شد که یک روز بیان خونمون و خونه رو با دستگاهشون چک کنن که مشخص بشه خونه ما جزء خونه های خطرناکه یا نه . خلاصه یه روز یه آقایی اومد و البته گفت که خونه ما فقط قسمت آشپز خونه یکم نویزش زیاده و باقی جاهای خونه مشکل خاصی نداشت. ناگفته نماند که به سفارش ایشون تلفن بیسیم و ماکروویو و اینها کلا جمع شد و دیگه ازشون استفاده نمی کنم. در ضمن برای بیرون رفتن از خونه هم یک سری لباس داشتن که خاصیت ضد نویز داشتن. ولی مشکلی که لباسها داشت اینه جنسشون طوریه که مجبوری به جای مانتو استفاده کنی. چون اونقدر نرم و نازک نیست که بشه زیر لباس پوشید و چون واردات کره است ، قد لباس ها خیلی کوتاهه یعنی فقط یکم پایین تر از شکم.

خلاصه من هم این لباس رو گرفتم و این چند ماهه اکثرا وقتی از خونه می رم بیرون اون رو می پوشم. از طرفی هم چون شلوارهام برام تنگ شده و یکم اذیتم می کرد ، مجبور شدم کم کم رو بیارم به ساپورت هایی که قبلا داشتم و کمرشون کشی بود. یعنی حجاب اسلامی ما یکم لنگ می زد.زبان

تا اینکه یک روز که با رضا رفته بودیم آزمایشگاه برای تست غربال گری ، موقعی که من رفته بودم جلوی پیشخوان منشی آزمایشگاه و دستهام رو هم گذاشته بودم روی پیشخوان و لباسم هم بالاتر رفته بوووود ، رضا این صحنه رو از پشت دیده بود و به عمق فاجعه پی برده بود. دیگه خلاصه شروع کرد غر زدن که این چه وضعیه ، آخه چرا اینطوری میای بیرون اعصاب من رو به هم می ریزی و ....کلافه اینقدر گفت که دلم می خواست خفه اش کنم. می گفت این همه می ری اینور اونور می رفتی یه شلوار می خریدی واسه خودت ، در صورتی که من واقعا رفته بودم ولی شلواری که مناسب برای این فصل باشه پیدا نکردم همشون زمستونی بودند و قرار بود یه روز دیگه با هم بریم.

اون روز هم من رو آورد خونه و گفت تا وقتی شلوار نخریدی هیچ جا نمی ریممنتظر

چند وقت بعدش سالگرد عروسیمون بود و قرار بود که بریم برای هم کادو بخریم و شام هم بریم بیرون. من هم که خوشحااااال دیدم رضا روزه است و معمولا برای افطار جز چایی و پنیر و خیار و گوجه چیزی نمی خوره تا سحر. واسه همین بهش گفتم شام رو بگذاریم برای یه وقت دیگه و فقط بریم کادو بخریم. و از اونجایی که شلوار هنوز نخریده بودم باز همون شلوار قبلی رو پوشیدمچشم. وسط راه متوجه شد و گفت یا همین الان بریم شلوار بخر یا برگردیم خونه. من هم که دیدم خیلی بد حرف می زنه ، گفتم برگرد خونه و اون هم با کمال خونسردی برگشت خونه . ناراحت این هم شد جشن سالگرد ازدواجمون.

من آدرس یه فروشگاه که مختص لباس بارداریه از خواهر رضا پرسیدم و قرار شد یه روز بیاد بریم اونجا و خرید کنیم. یک روز سر ظهر اومد و گفت بیا بریم لباس بخر. خلاصه ما هم توی این گرما باهاش راه افتادیم و هلک و هلک رفتیم اونجا. که خوشبختانه همه چیز داشت و من هم بالاخره شلوار بارداری رو خریدم و جالبه که وقتی پوشیدم تازه فهمیدم چقدر داشتم اذیت می شدم. اینقدر راحت بود که همونجا پوشیدمش نیشخند.

توی مسیر برگشت داشتیم از اتوبان مدرس می اومدیم بالا و رضا هم داشت از من تعریف می کرد حالا با این شلوار ببین چقدر خانوم شدی. باید زودتر این رو می خریدی. یهو یکی از سربازان محترم گشت ارشاد پرید جلوی ماشین ، حالا کجا درست توی خروجی همت غرب از مدرس و می گفت بزن کنار. رضا هم که خوش خیال می گه فکر کرده دوستیم. گفتم نه بابا کی دیگه به تو من شک میکنه. یارو اومد کنار ماشین و گواهینامه رضا رو خواست . رضا هم سریع  و بدون هیچ سوالی بهش داد. دیدیم رفت عقب و شروع کرد توی یک قبض زردرنگ نوشتن.

رضا هم از کوره در رفت و طبق معمول شروع کرد داد و بیداد که چه غلطی میکنی. برگشت گفت حچاب خانمتون بدهتعجب. گفت روسریشون پایینتر از اینجا از سرشون افتاده بوده و همکارمون با بی سیم به ما اعلام کردند (فقط هماهنگی رو داشته باشید ، انگار قرار بوده قاتل زنجیره ای دستگیر کنند). در صورتی که اصلا اینطور نبود، شال من عقب رفته بود ولی از روی سرم نیافتاده بود، فقط عقب بود ، اون هم توی ماشین شخصی خودت ساعت 3 و 4 بعد از ظهر پنج شنبه که اتوبان خلوت خلوت بود و رضا با سرعت داشت می رفت، جالبه که در مقابل اعتراض رضا که می گفت خانم من بارداره و روسریش هم همین شکلی بوده که الان هست. دائم دست رضا رو می زد کنار و می گفت برو بابا گوش من از این حرفها پره. ما با ماشین شرکت رضا بودیم و این ماشین هم پلاک شهرستان داره. سر همین دائم به رضا می گفت برو بابا شهرستانی. خنثی در حالی که از ظاهر و لهجه اش معلوم بود که خودش هم مال اینجا نیست. رضا هم دیگه قاطی کرده بود و می گفت پدرت و در میارم و دعواشون شد. اون هم لج کرد و می گفت حالا که این کار رو کردی نه قبض رو بهت می دم و نه گواهینامه رو ، برو ببینم چیکار می خوای بکنی. خلاصه اینقدر من این وسط حرص خوردم  که داشتم دیگه از حال می رفتم. یکم رضا رو آروم کردم و رفتم به سربازه گفتم ببین من باردارم اینقدر ما رو توی این گرما اذیت نکن . بخدا من روسریم همین شکلی بود ، کارت رو بده ما بریم. با حالت زشتی به من نگاه کرد و گفت برو بابا حوصله نداریم. من هم دیگه قاطی کردم و سگ درونم بیدار شدهیپنوتیزم. دیگه نفهمیدم چیکار می کنم فقط این رو بگم که اگر رضا دستم رو نگرفته بود ممکنه بود بلایی سرش بیارم. و همراه با فحش و تهدید می گفتم کارت رو بده . اون هم یهو ترسید و گواهینامه رضا رو دادمژه.  ولی اون قبضی که نوشته بود پیشش موند و گفت باید بری وزرا تعهد بدی و من این رو رد می کنم. رضا هم همون جا زنگ زد به 197 فکر کنم و ازش شکایت کرد. و بعد هم اومدیم. از خونه باز زنگ زدم 110 و شرح ماوقع رو به یکی از ماموراشون دادم اون هم گفت نگران نباش ، مشکلی پیش نمیاد. خدا خیرش بده یکم خیالم رو راحت کرد.

حالا چند روزه دقت میکنم، می بینم که انگار این سیاست جدیده که توی اتوبان و خروجی های اتوبان مستقر میشن. من نمی دونم آخه واقعا اگر اون لحظه یه تصادف بد پیش بیاد و خدای نکرده اتفاقی برای کسی بیافته ، کی جوابگو می شه؟

آخه خروجی همت از مدرس واقعا خیلی جای بدیه. من نمی دونم واقعا مقام بالاتری به اینها دستور دادن که اینجا ها وایسن یا ابتکار عمل رو دادن دست خودشون. واقعا متاسفم که با تصمیم گیری های اشتباه و به این شکل وجهه نیروی انتظامی رو هم پیش آدم خراب می کنن. کاش یه فکر اساسی براش بکنن.

خلاصه این هم از داستان با حجاب شدن ما و قدردانی گشت ارشاد عزیز از من. زبان


 
جوانه زدن حس مادری ...
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٩ : توسط : رها

سلام دوستان، حالتون خوبه ؟ نماز و روزتون قبول باشه. خوب الوعده وفا نیشخند

ولی واقعا واقعا یکی از دلایلی که این مدت پستی نگذاشتم این بود که اینترنت نداشتم. و الان هم یک هفته ای هست که منتظر بودم از پارس آنلاین بیان برای نصب مودم و راه اندازی اینترنت. البته گوشیم اینترنت داشت که هم خیلی کنده و هم اینکه باهاش پست گذاشتن واقعا سخته.

سعی می کنم خلاصه جریانات این چند وقته رو بگم که برسم به الان. تا اونجا براتون گفتم که از دکتر خواستم برام آزمایش بنویسه . توی شرکت هم بالاخره بعد از دو سه ماه امتحان پس دادن ، رضایتشون جلب شده بود و کم کم کارم شروع شده بود ولی هنوز قرارداد رو تنظیم نکرده بودند. یک روز صبح مرخصی گرفتم و رفتم یک آزمایشگاه که نزدیک شرکت بود و تست بارداری دادم. گفت که جوابش بعد از ظهر حاضره. کم کم دلهره گرفتم . با خودم می گفتم بعیده که همچین چیزی باشه، اگر درست بود مطمئن بودم که کارم رو از دست می دادم، و چیزی که وقتی بهش فکر می کردم قلبم می لرزید این بود که اگر درست باشه به زندگی رضا دوخته میشم. احساس اسارت و خفگی بهم دست می داد . از اینکه توی این وضعیت بچه ای به دنیا بیاد ، مثل این بود که به یه مریض که امید علاج داشت بگن آخر کارته. افسوس

بعد از ظهر از شرکت اومدم بیرون و همینطور که پیاده می رفتم کلی از خدا خواهش کردم که اشتباه باشه و با جنینی که حتی هنوز هم بعید می دونستم وجود داشته باشه بهش التماس کردم که اینجا که قراره بیای ، جهنمه مامان. برگرد و برو توی خونه ای که عشق باشه ، آرامش باشه ، منتظرت باشن. که از شنیدن اومدنت ذوق کنند نه که مامانت عزا بگیره. اینها رو می گفتم و توی مسیر گریه می کردم . آزمایشگاه که رسیدم منشی آزمایشگاه که یک آقای هیکلی بود ، گفت جوابتون حاضره فقط باید پرینت بگیریم منتظر باشید. من هم نشستم. ولی اینقدر کلافه و داغون بودم که جلب توجه می کرد. دکتر آزمایشگاه که اگر توی خیابون می دیدم باورم نمی شد که دکتره ، نزدیک شد. یه آقای مسن و چهارشونه با موی بلند و یه سبیل کلفت چخماقی تعجب شاید چون اوضاع خرابم رو دید نگاهم کرد و اومد جلو ، گفت تست بارداری باری شماست. اینقدر حالم بد بود که نمی تونستم از روی صندلی بلند شم ، گفتم بله. مرتیکه جلوی اون دو تا مرد دیگه پرسید پریودت چند وقته عقب افتاده. از یه طرف شوکه شدم و از طرف دیگه یکم امیدوار فکر کردم می خواهد بگه اشتباه کردی ، با ترس و لرز جوابشو دادم. اومد نزدیک تر برگه رو گرفت سمت من و بلند گفت تبریک می گم حامله ای. ناراحت

اینقدر حالم خراب شد که نتونستم جوابش رو بدم، بغضم ترکید و دیگه حالم رو نمی فهمیدم توی اون آزمایشگاه جلوی اون سه تا زار زار گریه می کردم با همون حالت چندش پرسید خوشحالی یا نه؟ گفتم نه. شروع کرد سخنرانی که نمی دونم چرا زنهای ایرانی اینطوری شدن ... گوش نکردم و از آزمایشگاه اومدم بیرون.

یادم نمی ره چقدر گریه کردم تا رسیدم به شرکت رضا بهش که زنگ زدم سراسیمه اومد پایین گفت چی شد؟ صورتم رو که دید گفت درست بود؟ حامله ای؟ چنان به وجد اومده بود و خوشحالی می کرد که حال من رو خراب تر کرد. و اینقدر عصبانی بود و احساس بدبختی می کردم که شروع کردم به داد زدن و دعوا باهاش. با گریه بهش گفتم ازت بدم میاد. اینقدر اخلاقت بده ، اینقدر گند زدی به همه چیز که از هیچ مرحله ای از زندگیم لذت نبردم. نامزدی و گند زدی ، عروسی رو گند زدی، ولی این رو نه. گفتم بگرد دنبال دکتر که سقطش کنیم. وقتی دلداری می داد که زندگیمون بهتر میشه من دوستش دارم ناراحت ترم می کرد. یه بار هم گفت اینقدر حرص نخور برات بده الان. اینقدر چندشم شد از حرفی که زد که همونجا پر پرش کردم. ولی اینقدر خوشحال بود که می خندید فقط و هی قربون صدقه من و بچه ای می رفت که من نمی خواستمش.

رضا زنگ زد به مامانم و گفت ما داریم میایم اونجا ، کارتون داریم. بعد که رفتیم تو این خبر رو در حالی که شادی از سر و صورتش می بارید به مامان داد. مامان که اینقدر خوشحال شده بود اصلا صبر نکرد اون بقیه حرفش رو بزنه پرید از خوشحال من و رضا رو غرق بوس کرد. انگار دخترش اجاق کورش روشن شده بود.

رضا گفت ولی رها نمی خوادش می گه بریم سقطش کنیم. من دوستش دارم ولی اگر اون نخواد اصرار نمی کنم. (یکی از شگرداش اینه که اینطور مواقع مامانم رو بندازه جلو و خودش رو پشت اون قایم کنه)

دیگه مامانم هم قاطی کرد و هی گفت نمی بخشمت و از این حرفا که من و مامان هم جر و بحثمون شد و اومدیم خونمون . فرداش از مشاورمون وقت گرفتم و رفتیم پیشش. قرار شد ببینیم نظرش چیه. و بعد تصمیم بگیریم.

در نهایت بعد از شنیدن حرفهای من و حرفهای رضا به من گفت که به نظر من نگهش دار. گفت الان زندگیتون مشکلی نداره. فقط لجبازی بچگانه است. به رضا گفت که بره بیرون و به من گفت این فرصت خوبیه برای اینکه رضا بزرگتر شه. گفت رضا خیلی دلش پاکه و کلا آدم خیلی ساده ایه  . ذاتش خراب نیست که تو اینقدر از بچه دار شدن بترسی. گفت الان زندگیتون با قبل فرق کرده خیلی آرومتر شده. به رضا فرصت بده که مرد بشه. که مسئولیت زندگی بیوفته رو شونش. گفت از طرفی  سنت هم کم نیست و اگر این رو سقط کنی ممکنه چند سال بعد بچه بخواهید ولی دیگه باردار نشی. حالا که پیش اومده به فال نیک بگیر.

خلاصه بعد از کلی شور و  مشورت علی رغم میل باطنیم توی اون دوران تصمیم گرفتیم که بچه رو  نگهداریم.

خوب ناگفته نماند که اون شرکت لامذهبی که من پیششون کار می کردم وقتی جریان رو گفتم باهام قرارداد نبستن دیگه و بعد از این همه مکافات و درگیری الان بیشتر از یک ماهه که قطع همکاری کردم باهاشون. از طرفی هم چند جای دیگه برای کار سپردم که همشون بعد از اینکه گفتم باردارم منصرف شدن.

پارسال فکرش رو هم نمی کردم که سال دیکه توی این لحظه یه زن باردار و خونه نشین باشم.  حتی فکر بچه هم برام خنده دار بود.

فعلا تا یک سال آینده که بتونم برم سر کار رضا قسمتی از حقوقی که می گرفتم رو بهم میده و خودش بیمه ام رو هم رد میکنه تا سابقه بیمه ام خراب نشه. من هم توی خونه و بخور و بخواب

یه چیز دیگه هم بگم که الان دخملم رو خیلی خیلی دوست دارم. بعد از اولین سونوگرافی که صدای قلبش رو شنیدم بد جوری مهرش به دلم نشت.

توی سونوی دوم که رفتم دست و پاش تشکیل شده بود و خانم دکتر انگشتای دست و پاش رو برام شمرد و بهم نشون داد که دختر 70 گرمی من شکمو بود و دست رو کرده بود توی دهنش.

یکبار دیگه هم بعد از اون رفتم سونو که آقای دکتر گفت دخترت خیلی شیطونه نمی دونی چه ورجه وورجه ای داره میکنه. الان عاشق دختر 160 گرمیمم. دوستش دارم و بابت اینکه اون روزهای حالم بد بود یکم عذاب وجدان دارم. آخه جوجه ام خیلی هم مهربونه، اصلا مامانش رو اذیت نمی کنه. من کلا حالت تهوع و ویار و این چیزا نداشتم خدا رو شکر.

به دلم افتاده که دخترم اینقدر خوبه که هر چیزی که تا حالا توی زندگیم دلچسبم نبوده رو با گرمای وجودش جبران می کنه برام.قلب

خلاصه این هم از این دوستای من، حالا از این به بعد دیگه هم خونه ام و هم خونه دار. سریعتر پست می گذارم. لازم به ذکر نیست که نظرات شما باعث دلگرمی بیشتر ماست. نیشخند

تا بعدماچ


 
رها و سال اسب
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧ : توسط : رها

بچه ها سلام. عاشقتونم که اینقدر مهربونید و من رو فراموش نکردید. چون خودم می دونم که خیلی بدقولی کردم فحش و ناسزا آزاده تو کامنتها می تونید دلی از عزا در بیارید. نیشخند

راستیییی سال نو هر چند با تاخیر یک ماهه ، ولی باز هم مبارکتون باشه عزیزای من . امیدوارم بهترین ها رو تجربه کنید، و اون چیزی که خیر و صلاحتونه براتون پیش بیاد.

راستش این چند وقته زندگیم یکم آرومتر هم شده ، البته نه که فکر کنید گل و بلبل هاااا نع . هر چند وقت یک بار حالی به هم می دهیم اما در اون حد که رضا بگذار و یک ماه بره قهر. خنثی

خوب سالی که گذشت برای من از لحاظ مالی سال خوبی بود ولی از لحاظ عاطفی در جریان هستید که اواسط سال چی شد. هر چند که خدا رو شکر بعدش کمی بهتر شد.

امسال هم که شنیدم برای متولدین سال سگ خصوصا ، سال خوبی خواهد بود. من هم که سگگگگگگگگگگگگگگگگگ ، باید منتظر بمونم ببینم چی میشه.

خوب شروع سال که بد نبود، چون امسال اولین سالی بود که ما کنار سفره هفت سین پیش هم نشسته بودیم و با هم قهر نبودیم. منتظر یعنی ببینید ما چی بودیم که سال تحویل هم کم نمی آوردیم .

خلاصه دردسرتون ندم که این قهر نبودنه و روابط نسبتا خوب کمی تا قسمتی گرون برای من تموم شد. حالا می گم چرا؟

چند وقتی بود که به شدت ضعف داشتم و سرگیجه و خوب فکر می کردم که به خاطر بهاره. و مثل جوجه های مریض دائم دنبال یه تیکه آفتاب بودم که توش کز کنم. نیشخند

از اون طرف هم به شدت کمرداد داشتم و فکر می کردم به خاطر کفش های پاشنه بلندیه که واسه دید و بازدید عید می پوشم. تا اینکه چند وقته پیش نزدیک پریودم بود و برخلاف همیشه چند روزی خبری نبود. خوب روز اول و دوم که خیلی خوشحال بودم و هی ایول ایول می گفتم به خودم که چه بهتر ولی فکر کردم حتما مشکلی دارم ، چون من خیلی وقت بود که حتی برای چکاپ هم نرفته بودم دکتر (خیلی خجالت کشیدم ، تا این رو گفتم، ولی واسه اینکه خودم رو تنبیه کنم گفتم )

خلاصه بعد از چهار پنج روز دیدم هییییییییچچچچچچچچچچچچچ خبری نیست . من هم یواش یواش ترسیدم و افتادم به نکنه نکنه گفتن

به دکتری هم که پیشش می رفتم زنگ زدم که دیدم ظاهرا ایران نیست. بعد شماره چند تا دکتر دیگه رو هم گرفتم که باز هم اونها هم نبودن ، یعنی وضع دکترامونه خیلی بده ها طفلکی ها نمی تونن کل سال رو بمونن اروپا و آمریکا فقط 3 ماه ، فکرش رو کن . 3 ماه دیگه چی هست آخه؟؟؟

آخرسر رفتم پیش یک دکتر داخلی و ازش خواستم که برام آزمایش بنویسه. فرداش هم رفتم آرمایش رو دادم.

البته خیلی مطمئن بودم ها . شوخیش رو می کردم که وای رضا نکنه خبری باشه ولی ته ته دلم هی می گفتم نه بابا مگه میشه.

ادامه اش رو فردا براتون می نویسم.

دوستایی که برام کامنت گذاشتن من واقعا شرمنده تونم که اینقدر با تاخیر جواب میدهم. اونهایی رو هم که لینک نکردم ، چشم حتما لینک می کنم. و اونها یی هم رمز می خواهند هم در اولین فرصت که احتمالا فردا باشه ، براتون می فرستم. و اونهایی هم که راجع به مشاور پرسیدن ، حتما به تدریج آدرسش رو براتون می گذارم.

رها گرفتار

 

ادامه دارد


 
رها در شرکت جدید ...
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۱ : توسط : رها

سلام عزیزای دلم . امیدوارم حال تک تک تون خوب باشه. بابت این تاخیرهای بلندمدت
عذرخواهی می کنم ، هر کس قبول نکنه عذرخواهیمو بگه تا از در دیگه ای وارد شم
 این چند وقته زندگیمون آرومتره خدا رو شکر ، نمی گم مشکل و دلخوری نیست ،
هست ولی مثل قبل نیست . هم من و هم رضا یکم هیجاناتمون رو بیشتر کنترل میکنیم. این مشکلی بود که به گفته دکتر من و رضا هر
دو داریم. بعد از جلساتی که با دکتر داشتیم ، که البته هنوز تموم نشده و ادامه
داره ، دکتر یواشکی به من گفت که رضا مشکلات عاطفی و روانی زیادی داره که ریشه همش به کودکی رضا بر می گرده گفت که رضا آدم خیلی ساده ایه و واقعا تو رو دوست داره و به تو وابسته است ، و می توانی روی زندگیت با اون حساب کنی و نیازی به جدایی نیست. گفت رضا بیماری روانی نداره ، که دارو براش تجویز کنیم ولی مشکلات متعددی داره که باید برطرف کنه. و تو باید کمکش کنی. مهمترین مشکل از نظر اون این بود که رضا مفهوم خانواده رو نفهمیده و نه حمایت مادر و نه پدرش رو توی هیچ برهه ای تجربه نکرده و این باعث میشه که فرافکنی کنه و این کمبود خودش رو به خانواده تو بکشونه و اینطور حمایت های پدرت اون رو آزار میده چون هم  تمایل داره که حمایت های پدرانه ، از سمت پدر تو داشته باشه و هم از طرف دیگه به موقعیت تو از لحاظ خانوادگی حسادت میکنه و این باعث بهونه گیری ها سر اینکه چرا به مامانم زنگ نزدی یا چرا برای خواهرم فلان نکردی، می شه.

بعد از اینکه دکتر اون جلسه این حرفها رو بهم زد ، تا چند روز خیلی دپرس بودم . ولی خوب به قول دکتر باید تلاش کرد برای ترمیم و حذف مشکل. امیدوارم طاقت بیارم و کم نیارم. آخه رضا جدیدا واسه دکتر اومدن استقامت میکنه. دکتر می گه سریع شمشیر رو بیرون نکش و با سیاست رفتار کن. می گه اگر کمی سیاست داشته باشی رضا رو توی مشتت می گیری.

در هر حال با خودم گفتم حالا که تحت زوج درمانی هستیم من هم سعی کنم یکم
مثبت تر نگاه کنم و حداقل اگر رفتارهای بد رضا رو خیلی واضح و پررنگ با کیفیت بالا
می بینم ، یکم هم حواسم به خوبی هاش و کارهای خوبی که میکنه بکنم ، تا به قول دکتر بتونم وقتی عصبانی میشم با یادآوری اونها یکم خشمم رو کنترل کنم

حالا بگم از شرکت جدید ، از اول این برج به شرکت جدید رفتم ، راستش روزهای
اول خیلی سخت می گذشت بهم و اصلا اونجا رو دوست نداشتم. حالا بعد از گذشت تقریبا دوهفته ، حداقل نسبت به کارمندهای دیگه نظرم بهتر شده و اونقدر دیگه رو اعصابم نیست. تنها چیزی یکم مایوسم می کنه اینه که من از روز اول که اومدم اینجا دارم درس می خونم و امتحان می دهم یعنی کنکور سراسری راحتتر بود. واااااای این آقائه که مسئول آموزش نیروهای تازه وارده که دیگه رو اعصابمه. نمی دونم چرا اصلا به نظافتش اهمیت نمی ده.

یعنی اینقدر هپلیه که هر بار که میاد و شروع میکنه اظهار فضل کردن ، کلی حرث می خورم تا حرفاش رو تموم کنه. موها که غرق شوره و چرب. بعد نمی دونم چرا بوی نیمرو میده، اون اوایل فکر می کردم نیمرو میخوره بعد میاد شرکت واسه همین بو می ده. بعد دیدم این همیشه این بو رو می ده بعد هم مگه آدم نیمرو می خوره بوش تا شب با آدم می مونه؟؟

من اگر این آقا اینقدر ایراد بنی اسرائیلی از کارم نگیره ، قراره توی یک پست نسبتا بالاتر از قبلم کار کنم. ولی این آقائه انگار مسئولیت اصلیش اثبات اینه که من توانایی لازم رو برای این پست ندارم. دائم ایرادهای بیخود می گیره. مثلا یکی از امتحانایی که باید می دادم رو به این علت که به شکل توپی تقلب کردم، با سرعت خیلی بالایی بهش دادم  و فکر کردم الان دیگه دیدش مثبت می شه و یکم راه میاد با من. بعد که مو به مو چیزهایی که بهش دادم رو چک کرده در نهایت می گه فکر می کنم شما یکم تو این زمینه ضعیفی و از حرفهای من ایده گرفتی.
دلم می خواست قید کار رو بزنم و فقط واسه اینکه ضایعش کنم بگم نه عزیزم از
حرفهای شما چیز مفیدی در نمیاد اینها رو تقلب کردم

امروز با دوستم سارا که قبلا راجع بهش براتون تعریف کردم، رفتیم یکی از
این همایش ها و یا پارتی هایی که فقط مخصوص خانوم هاست. دقیقا نمی دونم اسم این مراسم چیه ولی خوب از نت برگ خریدیم و ورودیش نفری 30 تومن بود. قسمت اول برنامه شون سرو نهار بود که البته خیلی بی نظم بودن و کلا هیچ هماهنگی وجود نداشت، ولی بعدش بهتر بود. البته باز هم عدم هماهنگی بین عوامل برنامه خیلی تو ذوق می زد ولی خوش گذشت. یه گروه رقص بودند که رقص های مختلفی رو انجام دادند و اکثرا لباس هاشون هم خیلی خوشگل بود و به رقصشون می خورد به طوری که خانوم هایی که پایین نشسته بودند خیلی به وجد می اومدند و با حرارت از رقصنده ها می رقصیدند. خلاصه همه قراشون رو خالی کردند اساسی. ما هم دیگه آخراش یخمون باز شده بود و ریخته بودیم روی سن و د برقص.

حالا احتمالا با سارا بریم و برای آموزش رقص عربی ترکیش ثبت نام کنیم که خیلی خیلی با حال بود.

به نظرم برای یکبار تجربه خوبی بود، امتحان کنید خوش میگذره. البته روی خطابم خانومها هستن ، اقایون که مطمئنن بهشون خیلی خوش خواهد گذشت ولی راهشون نمیدن.

دوستان این چند روزه میام و بهتون سر می زنم. برام دعا کنید که از آزمون
های سراسری این شرکت جدید سربلند بیام بیرون

خدا نگهدارتون باشه.

 

 


 
سلام دوباره
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ : توسط : رها

بچه ها توی پست قبل می خواستم ادامه مطلب فقط رمزدار باشه ولی نتونستم این کار رو کنم یعنی فقط می تونی تمام پست رو رمز دار کنی. اگر کسی توی persianblog این کار رو کرده می شه بهم یاد بدید؟؟متفکر

در ضمن همه دوستان چه خاموش و چه روشن که رمز خواستند ، بهشون رمز می دهم و این پست بعد از یک مدت پاک می شه . ماچماچ


 
مراسم آشتی کنون
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ : توسط : رها
 
حال و روز این روزهای من (6)
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢ : توسط : رها

سلاااااااااااااااااااااااااام به همتون. ماچ و روبوسی محکم هم پشتش .

چند روز پیش داشتم فکر می کردم دیدم خیلی از اتفاقات گذا شته رو راجع به خیلی ها از قلم انداختم. راجع به دوستامون خوب خیلی چیزها عوض شد.

رضا به طور کل با محمد قطع رابطه کرد این چند ساله فقط در حد سه چهار تا تماس ارتباط داشتند. با فرهاد بعد از عروسیمون رابطمون کم شد و بعد هم به خاطر یک مشکل مالی به کل همه چی تموم شد. (خدا رو صد هزار مرتبه شکر)

المیرا و علی نزدیک دو ساله که رابطه ای نداریم. به علت اینکه هر بار که رفت و آمدی داشتیم دعوایی بین من و رضا راه می افتاد که بیا و ببین. به خاطر حرفهای چرتی که المیرا می زد ، رضا هم که ساده جوگیر می شد و ... مثلا یک مورد رفته بودیم خونشون . من و المیرا توی تراس بودیم. که المیرا گفت به رضا گفتم بیا فرشته رو توی ف ی س ب و ک search کنیم ، ببین هست یا نه؟؟ بعد هم این رو با افتخار اومده به من می گه و می گه که می خواستم امتحانش کنم و خیلی احمقانه به من امیدواری می داد که گفته ول کن بابا المیرا. زندگیمون رو به هم نریز. می خواهد باشه می خواهد نباشه. اینقدر عصبانی شدم که دلم می خواست از تراس بندازمش پایین ، گفتم من ازت خواستم امتحانش کنی؟ گفت نه خوب ولی خواستم خیالت راحت بشه. گفتم حالا یک راه یاد اون دادی  که دیر یا زود این کار رو می کنه . که تعطیلات عید دیدم که این کار رو کرده و دعوای مفصلی هم کردیم. البته من خیلی عصبی شدم و داد و بیداد کردم ولی اون طبق معمول می گفت سادگی کردم و فقط یک کنجکاوی خیلی ساده.

نمی دونم والا{#emotions_dlg.e35} خسته شدم از این همه حماقت توام با دروغ.

خلاصه کم کم به این دلیل و یک سری چیزهای دیگه روابطم رو با المیرا کم کردم و الان نزدیک دو ساله که رابطه ای نداریم. هر چند که دلم خیلی خیلی خیلی براش تنگ می شه و خیلی وقتها تو فکرشم ولی برای حفظ زندگیم این کار رو کردم. کیه که بفهمه و قدر بدونه.

برگردم سر جریان اخیر گیس و گیس کشی ها {#emotions_dlg.e28}

خلاصه گفتم که بابا با رضا حرف زده بود و اومد خونه و به خاطر حرفهایی که به رضا زده بود خودش هم خیلی ناراحت بود. واسه همین تا اومد تو گیر داد به من که تو هم اخلاقت بده ، مگه آدم شوهرش رو بیرون می کنه. من هم دنبال توجیه و می گفتم که تقصیر خودش بود. بابا گفت رضا گفته من هتل فلانم. من هم زنگ زدم اون هتل و گفت که همچین کسی اینجا نیست. وای اینقدر که عصبانی شده بودم نزدیک بود گوشی رو بردارم و زنگ بزنم و حالی بس اساسی بهش بدهم. به بابا گفتم بیا این همه ازش دفاع نکن ، این اولین دروغ . گفتم که این آدم نمی شه و باز تن صدام رفت بالا ، بابا هم که خودش ناراحت بود هی جوابهای مسخره می داد مثلا می گفت هر خراب شده ای که هست باشه ، مهم نیست. تو باید الان به فکر مشکلات مهمتون باشی حالا اون توی هتل یا زیر پل. می گم خوب بابا یکی از مشکلات من همین دروغ گویی ابلهانه ای که داره هست. خلاصه هی من گفتم و بابا گفت که بابا به مامان گفت اینها می خواهن ما رو سکته بدن و این الان اینطوری میگه و دو روز بگذره و رضا خبری ازش نشه خودش رو می بازه. اینقدر ناراحت شدم که خواستم برم باز مامان اومد و گفت نرو ، گفت به خدا اگر اینطور بری این سکته می کنه. من هم یک زاناکس خوردم و رفتم توی اتاق به این امید که بخوابم. ولی اشکام بند نمی اومد. انگار هر چی که این چند روزه بی خیال و آروم بودم همه با هم داشت تلافی میشد. دیدم دارم خفه می شم از گریه و بغض یواشکی . چون نمی خواستم صدام هم خیلی بیرون بره. باز رفتم و یک زاناکس دیگه خوردم. بیچاره مامان دید و اومد دعوام کرد گفت چرا خوردی حالت بد می شه. باز هم وقتی برگشتم توی اتاق پر از بغض بودم، احساس می کردم مثل یک انگلم. انگل زندگی مامان و بابا و برادرام. نمی گذارم آب خوش از گلوشون پایین بره. همش دعوا ، همش مشکل ، همیشه غم ... اینقدر به اینها فکر کردم و گریه کردم تا قرصها یواش یواش اثر کرد و یک اس ام اس نصفه نیمه و غلط غلوط واسه مامان فرستادم که حق با باباست و فردا بر میگردم خونه. و عذرخواهی بابت همه اذیت و آزارهام. مامان چند بار تا صبح برام آب و ابمیوه می آورد تا مبادا قرص ها حالم رو خراب کنه. آخرین بار که صدام کرد نمی دونم ساعت چند بود ولی گفتم مامان تو رو خدا بگذار بخوابم دیگه نیا. مامان که رفت یکم بعد از خواب پریدم. تخت من توی اتاقم چسبیده به دیوار، وقتی از خواب پریدم روم به دیوار بود (چه باحال شد روم به دیوار{#emotions_dlg.e29}) بیدار که شدم یادمه که اصلا نمی تونستم حتی یک بند انگشتم رو تکون بدم. اینقدر حال بدی بود، اینقدر سنگین بودم که همینطور گریه می کردم و صدام هم در نمی اومد حتی نی تونستم کسی رو صدا کنم. از پشت سر هم صدای کسایی رو می شنیدم که مطمئن بودم اونجا نیستند. یعنی رسما مغزم قفل کرده بود. فقط هی خدا خدا میکردم که مامان دوباره بیاد و تکونم بده.  حالا نمی دونم که بختک همینه یا نه. ولی فکر کنم به خاطر مصرف اون داروها اینطور شده بودم. بعد از کلی توی خیالات و توهم مامان رو دیدم که تکونم داد و من باز خوابم برد.

خلاصه فرداش بابا که می خواست از دل من دربیاره به من و مامان گفت بیاید بریم بیرون. توی ماشین که نشستیم. بابا بهم گفت که نگران هیچ چیزی نباش و محکم باش. اگر رضا هم ادم نشد طلاقت رو می گیری. و اگر نگران این هستی که استقلالت رو از دست می دهی و غصه خونه و وسایلت رو هم می خوری. بهت بگم که اگر طلاق هم گرفتی مجبور نیستی برگردی پیش ما. و توی همون خونه می مونی و فکر کن زندگی مجردی داری . اگر دوست داشتی بیا ، دوست داشتی ما بیایم. یا اگر خواستی تنها باش و دوستات رو دعوت کن.  خلاصه کلی به من روحیه می داد. اما امان از وقتی که از غم و غصه لبریزی و هیچ خبر خوبی دلگرمی بهت نمی ده . حرفی نمی زدم بابا گفت من تا آخرین لحظه عمرم مثل شیر پشتتم. همه چیز رو بسپار به من. یهو وسط حرفش مکث کرد و ادامه نداد ، مامان گفت چی شد؟ از توی آینه چشماش رو می دیدم پر از اشک بود، {#emotions_dlg.e10}

گفت من هی میگم تا لحظه آخر عمرم ، بابا جان نکنه بترسی بگی از کجا معلوم که تا کی زنده ای؟ بعدش رو چیکار کنم. الان هم که می نویسم گریه مجال نمی ده.{#emotions_dlg.e13}

گفت نگران نباش تا وقتی هستی حتی اگر من نباشم. همه چیز رو به من بسپار. من هیچ وقت به حال خودت ولت نمی کنم. اینقدر توی ماشین گریه کردم و از پشت شونه های بابا رو گرفتم و گفتم همین که سایه تون بالای سرمه یک دنیا برام می ارزه. گفتم بابا من همه امیدم به شماست دیگه از این حرفها نزنید. بابا اشک می ریخت.

ازم قول گرفت که محکم باشم و احساساتی تصمیم نگیرم. گفت تا مشکلت حل شه فکر کن که مجردی. گفتم باشه ولی خوب آخه مگه می شد؟؟

بعد از اون رضا دو سه بار هم تلفنی با بابا حرف زد و گفته بود که داره می ره پیش مشاور و دیگه ازش خبری نشد تا دو سه هفته. توی این مدت خیلی منتظر بودم هر لحظه فکر می کردم که خبری می شه ازش. هر زنگی و هر اس ام اسی که می اومد فکر می کردم رضاست. ولی گویا بی معرفت تر از این حرفها بود.

یک روز الهام که برای انجام یک کار با رضا در تماس بود و رضا داستان رو براش تعریف کرده بود زنگ زد به من و گفت که دعواتون شده و من هم که دیدم می دونه ماجرا رو تعریف کردم ، گفت که رضا رو دیدم و خیلی داغون بوده. گفت حالا تو یک خبری یک اس ام اسی بگو برگرد خونه اون خیلی بهش برخورده که بهش گفتی گمشو بیرون از زندگیم و ... گفتم الهام محاله که چیزی بهش بگم . گفتم رضا رفتنی بود ولی گیرش یک خجالت و رودربایستی کوچیک بود که اون هم حل شد. رضا خیلی وقت بود که چمدونش رو بسته بود. گفتم از اونجایی که دائما به این فکر می کنم که دوستم نداره ، زنگ نمی زنم تا مبادا تحت تاثیر احساساتی مثل دلتنگی و ترحم اون هم از سر وابستگی نه دوست داشتن بشه و برگرده. گفتم الهام بگذار همه چیز یک طرفه شه دیگه ، خسته شدم. خلاصه الهام چند روز بعد زنگ زد و گفت که یک قرار بگذارید توی کافی شاپی جایی و با هم حرف بزنیم. گفت من اول به رضا پیشنهاد دادم چند روز پیش و زیاد جدی نگرفت ولی از دیروز صبح مدام داره زنگ می زنه و می گه که قرار رو بگذار تا بریم. من هم به مامان گفتم و مامان هم گفت که برو حرف بزن. خلاصه ما هم از شرکت هلک و هلک رفتیم جایی که قرار گذاشته بودیم و تا رسیدم دیدم رضا هم رسید  و از اون طرف الهام و شوهرش هم اومدند. (الهام توی این مدت عقد کرده {#emotions_dlg.e11}) . من هم نشستم توی ماشین تا شوهرش رفت و بعد پیاده شدم . تا الهام من رو دید اومد جلو ولی رضا همون جا وایساده بود و مثل بچه ها روش رو کرده بود اون طرف. من بهش سلام دادم اون هم همون طور که روش اون ور بود جواب داد. رفتیم نشستیم و کلی وراجی کردیم نزدیک 3 ساعت . توی همه حرفهایی که زدیم محکوم می شد و روی کاغذ تعهد می داد که دیگه این کار رو تکرار نکنه. ولی حرکاتش ناراحتم می کرد این که به من نگاه نمی کرد و اگر می خواست چیزی بگه به الهام می گفت. به این فکر می کردم که کار رو به جایی رسونده که الهام که 2 سال از من و 5 سال از اون کوچیکتره باید بیاد و بین ما داوری کنه. از خودم بیشتر بدم می اومد که چرا قبول کردم بیام . گفت من دیگه باید برم دیرم شده. قرار شد یک روز دیگه قرار بگذاریم که رضا هم حرفهاش رو بزنه چون یک سری چیزها مونده بود. جلوی در به اصرار الهام من رو بوس کرد و خداحافظی کردیم.

چند روز بعد همون دوستم که گفتم اون هم قهر بود و این چند روز آخر مشکلش حل شده بود، گفت که یکی از دوستاش که از همسرش جدا شده یک مهمونی گرفته میای بریم. اول فکر کردم فقط خانوم ها هستن و گفتم باشه ولی بعد گفت که فکر کنم مختلطه و من هم ترسیدم اول گفتم نه باز گفتم بریم دوستم هم همین طور بود. به این دوستم که از خواننده های این وبلاگ هم هست اینجا می گم سارا. (امیدوارم این اسم رو دوست داشته باشی{#emotions_dlg.e19})

بالاخره دل رو به دریا زدیم رو رفتیم. وقتی وارد خونه شدیم هر دو احساس پشیمونی می کردیم و خیلی معذب بودیم. بعدها خیلی به اون شب فکر کردم و چیزی که عجیب بود اینکه تقریبا هیچ کسی کسی دیگه رو نمی شناخت. اکثرا آدمهایی بودن که شکست خورده بودند و دور هم جمع شده بودند و جالب اینکه حتی خودشون هم درست همدیگر رو نمی شناختن. خیلی از مهمونها نمی دونستن که میزبان از همسرش جدا شده. خیلی ها نمی دونستن که من و سارا ازدواج کردیم. هیچ کسی نمی دونست اون خانوم تپلی که لباس تنگ قرمز تنش بود و با کسی پچ پچ می کرد ، شوهری داشت که اون سر دنیا منتظرش بود...

با سارا نشسته بودیم و تماشا می کردیم.  شروع کردن به رقصیدن و مجلسشون گرم شد. یکم بعد یکی از دوستاشون اومد که صاحبخونه گفت اولین بار اون رو یک هفته پیش توی باغشون دیده و همه دعوت بودن اونجا . اسمش صدرا بود. خیلی قد بلند بود و یک بارونی مثل کارآگاه گجت تنش بود، صورتش شبیه نخبه ها بود نمی فهمیدم به خاطر مدل موهاشه یا فریم عینکش. همینطور که داشتن می رقصیدن و من و سارا هم نگاه میکردیم دیدم با یک خانوم جلومون وایسادن و ازمون خواستن که بهشون ملحق بشیم.

ادامش رو توی پست بعد می گم که ممکنه رمز دار باشه دوستای گلم. منتظرم باشید{#emotions_dlg.e19}


 
 
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢ : توسط : رها

یعنی خدا می دونه چقدر عصبانیم. یک ساعت تایپ کردم آخرش همش پرید.عصبانی


 
← صفحه بعد